با دیدن آنها قلبم به تپش درمی آید وبا من سخن می گوید:بغض کرده ای ؟!گریه نکن !سدی بر روی چشمانت بگذار وسدی که بر روی قدمهایت گذاشته ای، بردار. نگاه کن ، عده ای چشم به راه تو مانده اندوتو ….. چشمان اینها از اندوه سر شار است .یکی از انها میگوید : نمی دانی وقتی از دنیا گریزانی چه حالی داری؟ دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست!…
راست میگوید. به چه دلخوش باشد.از کوچه وبازار برای خریدعبور کرده وبه حیاط کوچک با چند صندلی ودرخت رسیده است .از آشپزخانه کوچک خود عبور کرده وبه تختی آهنین و کمد کوچکی از لباسهای خود رسیده است .
کاش میتوانستم برایت ساعت اذان گویی بگیرم تا صبح با صدای اذان آن بلند شوی و نگران نشوی که صبح ها نمی توانی صدای اذان را گوش کنی . یادت هست ،برایت دفترچه وخودکاری گرفتم . خودکار را برداشتی وکاغذ های سفید دفترچه را خط خطی کردی .این نقاشی نیست ، دنیای کوچک توست که تنها سیاه شده است .گفتی: برای من هم زیارت کن . ومن یادم رفت که بگویم: دنیای ما که زیارت کردن ندارد!…..
حتی لقمه نانی برایت نیاوردم، زیرا گفتند تو بیماری و….خوب یادم است که گفتی غذا نمی خواهم، تنها مرا به شهرم ، به خانه ام بازگردانید.
تو نیازی به اشکهای من نداری . تو دلسوزی نمی خواهی . تو به دنبال محبتی . قلبت از محبت سر شار است وهر کس از کنارت عبور می کندبا آغوش باز می پذیری وشاید هم میخواهی شکوه از دلتنگی هایت بکنی .
بگذار معذرت بخواهم از تو که به من گفتی : عکسی تکی از من بگیر، لیک من نمی توانم چهره پاکت را به دیگران نشان دهم ، زیرا که هم آنها تو را گو شه نشین نموده اند از من شکوه می کنند.
دوست دارم به تو بگویم : ناراحت نباش، سرنوشت همین است .اما من مطمئن هستم که خدا نمی خواهد تو اینگونه باشی ، بلکه کسی دیگر به نام سرنوشت قلمی گرفته و زندگی ات را اینگونه نوشته است.
حال به تو می گویم، تویی که زندگی ات را با هدفی پوچ دنبال می کنی و نگاهت را تا آن سر دنیا نیز منتقل می کنی،لیک…
یادت باشد اگر به دیدارش رفتی اشک نریز، زیرا حتی اگر بر بالین او بنشیند، خشک می شود و اثری از آن باقی نمی ماند.
درست است که صدها فرزند این پدرها و مادرها بی وفایی کردند، لیک تو نیز جزو میلیونها آدمی نباش که بی تفاوت از کنارش عبور می کنند و تنها به ابراز تاسفی اکتفا می نمایند.
از در ورودی ساختمان خارج می شوم وبه تابلوی نصب شده بر روی درمی نگرم:
اینجا سرای نور ولی خانه خداست دلها در این دیار عجب پاک و با صفاست
اینجا به چهره ای نشیند غبار غم جمعی نشته اند به شادی کنار هم
نگهداری و توانبخشی سالمندان،سرای نور.
![]()
![]()




هنوز دیدگاهی برای این نوشته بیان نشده است.